محمد باقر شريعتى سبزوارى
299
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
توجيه دوم : جامعهشناسى مىگويد : افراد بعد از تركيب ، يك « خود » و يك واقعيت فرهنگى ، واقعيتى به وجود مىآورند . گاهى انسان اين « من » را احساس مىكند كه اين « من » ، « من فردى » نيست ، بلكه در اينجا ، كل را احساس مىكند . آن وقت انسان ، دو نوع كار مىكند يك نوع را براى « من فردى » انجام مىدهد و نوع ديگر را براى « من جمعى » . در نظريهء اول ، تكيه بر دو انگيزهاى بودن انسان بود . يك كار براى « من » مىكرد و كار ديگر را براى جز « من » . اين نظريهء دوم مىگويد : انسان دو نوع « من » دارد و دو احساس . « من فردى » و احساسى كه براى من فردى كار مىكند و « مَنِ جَمعى » و احساسى كه براى من جمعى كار مىكند . هنگامى كه پاى من جمعى به ميان آمد باز همان حرف اول پيش مىآيد كه ارزش كار اخلاقى اين است كه براى من فردى نباشد و براى من جمعى باشد . « من جمعى » امر كلى و دايم است و نتيجهء نظريه دوم اين مىشود كه « هر كارى كه منبعث از من جمعى انسان باشد ، اين كار ، اخلاقى است و هر كار كه منبعث از من فردى باشد اخلاقى نيست » . البته ممكن است مصداقهاى اين اصل تغيير كند ، ولى به هر حال يك اصل كلى دايم مىتواند در اين ميان باقى و ثابت باشد . . . اين هم توجيه بايدهاى كلى از اين منظر . توجيه سوم : نظريهء سوم در توجيه بايدهاى كلى اين است كه انسان امكان ندارد كارى بكند كه به هيچ نحوى به شخصيت او ارتباط نداشته باشد ، و صد در صد براى دستگاه ديگرى ، بدون اينكه به كيان او ارتباطى داشته باشد ، استخدام شده باشد ، اين امر ممكن نيست ، بلكه انسان داراى دو « من » است : مَنِ سفلى و مَنِ علوى ؛ بدين معنى كه هر فرد يك موجود دو درجهاى است . در يك درجه حيوان است ؛ مانند تمام حيوانات ديگر و در يك درجهء ديگر ، داراى يك واقعيت علوى است . اين يك واقعيت و نظريهء صحيح مىباشد و جاى تعجب است كه چرا آقاى طباطبائى اين موضوع را مطرح نكردهاند با اينكه با همهء اصول و از جمله اصول ايشان در باب اخلاق مطابقت دارد . وقتى ما مىگوييم : « طبيعت انسان » مقصود واقعيت انسان است ، تنها طبيعت مادى نيست .